داشتم فروغ میخوندم..رسیدم به این شعر..دلم خواست بنویسمش..البته با اجازه ات..

 

 

من از او می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی من خیابان ها را

بی هیج مقصدی می پیمودم

تو با من  می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغ هایت می آمدی به کوجه ی ما

تو با چراغ هایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

 خوشه های اقاقی می خوابیدن

تو با چراغ هایت می آمدی

و من در آیینه تنها می ماندم

تو با چراغ هایت می آمدی...

تو دست هایت را می بخشیدی

تو چشم هایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

تو زندگانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نور سرخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عراینی می لرزیدن

تو  لاله ها می چیدی

تو گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی....

 

 

 


نویسنده : مانی هانی ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است
که فکر دریا در ذهنشان خطور نکرده است.


نویسنده : مانی هانی ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸


در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

                                     «دکتر علی شریعتی»


نویسنده : مانی هانی ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸


از اینکه روی گلها بهایشان را می نویسند، دلم می گیرد.


نویسنده : مانی هانی ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸


به لطف خدا اینجا چند روزیه که هوا خوب، آفتابی و گرم شده.

فکر می کنم خیلی وقته بیدار بودم. اما خوابم نمی یاد.

انگار من در سمت دیگر دنیا قرار گرفته ام.

 

دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را ...


نویسنده : مانی هانی ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸



نویسنده : مانی هانی ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸


صبح که از خواب بیدار شدم، هوا خوب و آسمان آبی بود. طوری که وقتی از پنجره بیرون را تماشا می کردم، مردم آستین کوتاه پوشیده بودند.

ظهر هوا کمی گرم تر شده بود و پنجره ی اتاقم را کمی باز کردم.

عصر که می خواستم بیرون بروم، مجبور شدم تیپ پائیزه بزنم. به آسمان هم که نگاه  کرم، چندتا ببعی به عنوان ابر توی آسمان بودند.

شب هم موقع دیدن برنامه ای از تلویزیون چنان باران و تگرگی گرفت که تصویر ماهواره مان رفت و برنگشت. موقع خواب هم با دوتا پتو خوابیدم.

و این است هوای بلژیک.


نویسنده : مانی هانی ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸


وقتی نزدیک یک دهه خارج از ایران باشی و ناخودآگاه یا به اجبار برای گذراندن زندگی ات به یک زبان دیگری غیر از فارسی باید صحبت کنی، نمی دانید چه کیفی می دهد وقتی فارسی می نویسی. وقتی که روی کیبورد فشار می دهی، واژه های فارسی ای می بینی که پشت سرهم تایپ می شوند.
حس کردم که یک چیزی کم دارم، آن هم نوشتن به زبان فارسی است. برای همین دوباره اینجا را برای نوشتن انتخاب کردم .
وای که چقدر دلم برای نوشتن خوشنویسی تنگ شده است.


نویسنده : مانی هانی ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸


در این وبلاگ می نوشتیم...
اما یک مدت چراغ این وبلاگ خاموش بود.

همیشه دلم می خواست اینجا بنویسم.
حالا آمده ام که دوباره چراغ این وبلاگ را روشن کنم.
کمی طول می کشد که دوباره جون بگیرد... اما می گیرد.

روزهای خوبیه... با یک عالمه حس قشنگ که باید ثبت بشند.
آمده ام که فقط برای دلم بنویسم، جایی که راحت حرفام رو بزنم.

نیما یوشیج


نویسنده : مانی هانی ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸


یه وقتایی مثل امشب توی هر ثانیه ای دنبالت میگردم... 

با هر تیک تاکی صدات میزنم... 

با هر چشم بهم زدنی انتظارت رو میکشم... 

اما... 

آخرش تو رو توی لحظه هام کم میارم 

سکوت میکنم. 

مثل همیشه 

به حرمت بودن هامون..همه چیز یادمه..

حتی اون قاب دست نوشته ی تو

هـنوزم بـا هـر ســلام و هر نــگـات
دل مـــن پـر مــی زنـــه به اون روزا

اون روزای عــــاشقــی به زیــر ماه
ماه می شد شاهدمون تو اون روزا


نویسنده : مانی هانی ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧